أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
80
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
يكى از وزيران گفت : اى پادشاه تو خوشبخت شدى . خداى تو را عمر دراز دهاد . ما را بگوى در اين دراز مدت ، چه بهرهبردى ؟ گفت : بهرهاى جز يك گاو نبردم . آنگاه فرمود تا آن گاو را آوردند . گفت : اين است آن گاو ، اگر كسى خواهد مرا بزرگ دارد اين گاو را بزرگ دارد . بدين گونه مردم ، از هر سوى به جانب گاو آمدند و زر و زيور و درهم و دينار بر آن ريختند . تا بى شمار و بى اندازه چيز گرد آمد . آن دم شاپور پدر دختر را گفت : همهء اين خواسته فروگير . براى دخترت بگير . و باز بر سر سخن خويش شد . وزيرى ديگر گفت : اى پادشاه پيروز ، سختترين چيزى كه بر تو گذشت چه بود ؟ گفت : جانوران هامون را از كشتزاران راندن به شبها . چه ، آنها در رنجم افكندند و خوابم در ربودند و به جانم چنگ انداختند . اكنون هر كس بزرگداشت من خواهد ، تا جايى كه شدنى است ، براى من از آنها شكار كند . تا از سمهاشان بنايى سازم كه در آينده روزگاران و پس از گذشت شبان و روزان ، يادى از ما به جاى ماند . پس از اين سخن شاپور ، مردمان براى شكار جانوران ، به هر سوى پراكنده شدند و بى شمار از آنها شكار كردند . سپس شاپور فرمود تا دست و پاى آنها بريدند و سم آنها در آوردند . از آن پس بنايان را فرا خواند ، تا منارهاييش بزرگ ساختند ، به درازاى سى گز ، در پهناى بيست گز « 1 » و آن را با آهك و سنگ ، استوار و بى درز بر آوردند . سپس سمها را بر آن نشاندند و با ميخهاى آهنين استوار كردند . تا همهء بنا چونان منارهيى شد از سم . چون ساختن آن پايان گرفت ، شاپور در برابر آن بنشست و در آن به دقت بنگريست . بنا را بس زيبا و ظريف ديد . به سازندهء آن كه هنوز بر فراز بود ، گفت : تاكنون چنين بنايى براى كس ساختهيى ؟ گفت : نه ، گفت :
--> ( 1 ) - نسخهء عكسى : ارتفاع آن پنجاه گز و پيرامونش سى گز ( ورق 135 ، ب )